تبليغاتX
خدا کند که بیایی ...

خدا کند که بیایی ...
مدح و منقبت امام زمان (عج) :
 
«الا که هستی مایی خدا کند که بیایی/تو یادگار منایی خداکند که بیایی»
 
با اجرای مهدی سماواتی (2:22)
 
منبع : www.tebyan.net
 
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 17:56 ] [ سعید ] [ ]

 

كیفیت تولد حضرت :

آفتاب وجود دوازدهمین پیشوای ولایت در آسمان وجود بشریت در نیمه شعبان سال 255 هجری بر جهانیان پرتو افكند. در این تاریخ هیچ اختلافی نیست و كلیه علمای فریقَین (شیعه و سنی) اتفاق نظر دارند. او هم‌نام رسول اكرم(ص) و هم كنیه آن حضرت (ابوالقاسم) است. حضرت حكیمه خاتون- دختر امام محمدتقی (ع) وعمه امام حسن عسگری(ع) می گوید:

در روز پنجشنبه- نیمه شعبان- به منزل برادرزاده‌ام حضرت حسن بن علی العسگری(ع) رفتم. چون قصد مراجعت نمودم‏، حضرت فرمود: ای عمه، امشب را نزد ما باش كه در این شب فرزند گرامی‌ای متولد می شود كه حق تعالی به او زنده می گرداند زمین را به علم و ایمان و هدایت، بعد از آنكه مرده باشد به شیوع كفر و ضلالت.

گفتم: ای سید من، مولود از كه به هم می رسد. فرمود: از نرجس. پس برخاستم پشت و شكم نرجس را ملاحظه كردم، هیچگونه اثری از حمل،در او ندیدم. در حالِ حیرت بودم كه حضرت فرمود: ای عمه، صبح اثر حمل او ظاهر می شود، مَثَل او مَثل مادر موسی است. شب را تا نزدیك صبح آنجا ماندم و اثری در نرجس خاتون ندیدم. نزدیك بود شكی در من پیدا شود كه ناگاه امام از حجره خود صدا زد: شك مكن، وقتش نزدیك شده. ناگاه مقارن صبح صادق حالت اضطراب در نرجس ظاهر شد. او را در برگرفتم. امام دستور فرمود: سوره قدر را بر او بخوانم. شروع كردم به خواندن سوره قدر. در آن حال شنیدم كه آن طفل در شكم مادر در خواندن سوره با من همراهی می كرد. من از این واقعه ترسیدم. امام فرمود: ای عمه تعجب مكن از قدرت باری تعالی كه طفلان ما را به حكمت گویا می كند. در این موقع بین من و نرجس خاتون پرده‌هایی حایل شد كه دیگر او را نمی دیدم. فریاد كنان نزد امام دویدم. حضرت فرمود: ای عمه، برگرد كه او را در جای خود خواهی دید. چون برگشتم پرده برداشته شده بود و در نرجس نوری مشاهده كردم كه دیده‌ام را خیره كرد و حضرت صاحب را دیدم- رو به قبله- به سجده افتاده، بعد انگشت سبابه را به آسمان بلند كرده و می گوید: «اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلا اللهُ وَحدَهُ لا شَریكَ لَهُ وَ اَنَّ جَدی رَسولَ اللهِ وَ اَنَّ اَبِی اَمیرَالمُؤمِنینَ وَصیُ رَسولِ اللهِ» و بعد یك یك امامان را شمرد تا به خودش رسید.

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 21:14 ] [ سعید ] [ ]

يکي از علائم ظهور حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) که در برخي روايات از علائم حتمي شمرده شده ، خروج شخصي به نام «دجال» است . او يک طاغوت بسيار حيله گر است و عده بسياري را با خود همراه مي کند.

 دجال در لغت:

دَجَل به معناي روكش نمودن يك شئ است كه باطن آن كم‌ارزش باشد ولي روي‌ آن را  زرق و برق داده يا طلاكاري كنند بنابراين وقتي دجال را براي كسي بكار مي‌برند يعني‌ آن شخص منافق، دروغگو و فريبنده است[1] البته معاني متعددي كه گاه به ده معنا مي‌رسد براي اين واژه ذكر شده است، كه به عنوان نمونه به يكي از آنها اشاره شد.

او چشم راست ندارد ، و چشم ديگرش در پيشاني اوست ، و مانند ستاره صبح مي درخشد، چيزي در چشم اوست که گويي آميخته به خون است. وي در يک قحطي سختي مي آيد .
[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 20:54 ] [ سعید ] [ ]

آن‌ چه‌ مسلم‌ است‌، این‌ است‌ كه‌ این‌ مسجد، بیش‌ از یك‌ هزار سال‌ پیش‌ به‌ فرمان‌ حضرت‌ بقیة‌ الله، ارواحنا فداه‌، در بیداری‌، نه‌ در خواب‌ تأسیس‌ گردید و در طول‌ قرون‌ و اعصار، پناهگاه‌ شیعیان‌ و پایگاه‌ منتظران‌ و تجلّی‌گاه‌ حضرت‌ صاحب‌ الزمان‌ (علیه السلام)  بوده‌ است‌.

علامة‌ بزرگوار، میرزا حسین‌ نوری‌، (متوفای‌ 1320 هجری‌) در كتاب‌ ارزشمند نجم‌ ثاقب‌ كه‌ به‌ فرمان‌ میرزای‌ بزرگ‌، آن‌ را تألیف‌ كرد و میرزای‌ شیرازی‌، در تقریظ‌ خود، از آن‌ ستایش‌ فراوان‌ كرد و نوشت‌: برای‌ تصحیح‌ عقیدة‌ خود، به‌ این‌ كتاب‌ مراجعه‌ كنند تا از لمعانِ انوار هدایت‌اش‌، به‌ سر منزل‌ یقین‌ و ایمان‌ برسند  

 علامة‌ بزرگوار، میرزا حسین‌ نوری‌، (متوفای‌ 1320 هجری‌) در كتاب‌ ارزشمند نجم‌ ثاقب‌ كه‌ به‌ فرمان‌ میرزای‌ بزرگ‌، آن‌ را تألیف‌ كرد و میرزای‌ شیرازی‌، در تقریظ‌ خود، از آن‌ ستایش‌ فراوان‌ كرد و نوشت‌: برای‌ تصحیح‌ عقیدة‌ خود، به‌ این‌ كتاب‌ مراجعه‌ كنند تا از لمعانِ انوار هدایت‌اش‌، به‌ سر منزل‌ یقین‌ و ایمان‌ برسند   تاریخچة‌ تأسیس‌ مسجد مقدس‌ جمكران‌ را به‌ شرح‌ زیر آورده‌ است‌:

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ] [ 20:40 ] [ سعید ] [ ]

خطبه  (بدون نقطه) حضرت علی (ع) :


الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ .

الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ .

سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ

وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ دَحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ

أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها .

الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ

الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ .

ادامه مطلب
[ چهارشنبه یکم تیر 1390 ] [ 7:0 ] [ سعید ] [ ]

خطبه بدون (الف)  حضرت علی (ع : (

روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است.

ادامه مطلب
[ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ] [ 15:16 ] [ سعید ] [ ]

داستان حضرت موسى (ع) و حضرت خضر (ع ) در قرآن :

خداى سبحان به موسى وحى كرد كه در سرزمينى بندهاى دارد كه داراى علمى است كه وى آن را ندارد، و اگر به طرف مجمع البحرين برود او را در آنجا خواهد ديد به اين نشانه كه هر جا ماهى زنده - و يا گم - شد همانجا او را خواهد يافت .موسى (عليهالسلام ) تصميم گرفت كه آن عالم را ببيند، و چيزى از علوم او را فرا گيرد، لا جرم به رفيقش اطلاع داده به اتفاق به طرف مجمع البحرين حركت كردند و با خود يك عدد ماهى مرده برداشته به راه افتادند تا بدانجا رسيدند و چون خسته شده بودند بر روى تخته سنگى كه بر لب آب قرار داشت نشستند تا لحظه اى بياسايند و چون فكرشان مشغول بود از ماهى غفلت نموده فراموشش كردند.از سوى ديگر ماهى زنده شد و خود را به آب انداخت - و يا مرده اش به آب افتاد - رفيق موسى با اينكه آن را ديد فراموش كرد كه به موسى خبر دهد، از آنجا برخاسته به راه خود ادامه دادند تا آنكه از مجمع البحرين گذشتند و چون بار ديگر خسته شدند موسى به او گفت غذايمان را بياور كه در اين سفر سخت كوفته شديم .در آنجا رفيق موسى به ياد ماهى و آنچه كه از داستان آن ديده بود افتاد


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 15:31 ] [ سعید ] [ ]

معجزه :

سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي‌توانست هزينه‌ي جراحي پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت فقط معجزه مي‌تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست. سكه‌ها را روي تخت ريخت و آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگي از در عقب خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سر رفت و سكه‌ها را محكم روي پيشخوان ريخت.

 

داروساز با تعجب پرسيد چي مي‌خواهي عزيزم؟ دخترك توضيح داد كه برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و بابام مي‌گه كه فقط معجزه مي‌تونه او را نجات دهد. من هم مي‌خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اين‌جا معجزه نمي‌فروشيم. چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره و اين همه‌ي پول منه. من از كجا مي‌تونم معجزه بخرم؟ مردي كه در گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد چقدر پول داري؟ دخترك پول‌‌ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب! فكر كنم اين پول براي خريد معجزه كافي باشد. سپس به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي‌خواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر كنم معجزه برادرت پيش من باشه. آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، مي‌خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟ دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار!

نتیجه :

دو راه براي زندگي كردن وجود دارد: يك راه اين كه هيچ چيزي را معجزه ندانيد و ديگري اين كه همه چيز را معجزه بدانيد.

[ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 14:59 ] [ سعید ] [ ]

ده اندرز:

1) خودت باش:  صفات مطلوب را در خودت ایجاد کن.

2) هشیار باش:  در هر فرصت ، احساسات خود را بیان کن.

3) مثبت باش: هدفهای خود و راه رسیدن به آنها را مشخص کن.

4) منظم باش: قدمهای خود را یکی یکی بردار.

5) پشتکار داشته باش: مسیر خود را از دست نده.

6) اهل عمل باش: شغل خود را بیشتر بشناس.

7) اهل علم باش: مغز خود را بیشتر از جسم خود به کار گیر.

8) منصف باش: با دیگران چنان رفتارکن که می خواهی با تو رفتار کنند.

9) معتدل باش: از افراط و تفریط بپرهیز.

10) اعتماد به نفس داشته باش: مطمئن باش که ضعیف نخواهی شد.

[ شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ] [ 14:54 ] [ سعید ] [ ]

گابريل گارسيا ماركز :

سيزده خط براي زندگي :

1) دوستت دارم، نه به خاطر شخصيت تو، بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.

2)هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

3) اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4) دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

5) بدترين شكل دلتنگي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

6) هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7) تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8) هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

9) شايد خدا خواسته كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگذار باشي.

10)به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11) هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

12) خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

13) زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.

[ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ] [ 14:47 ] [ سعید ] [ ]
درباره وبلاگ

سلام به همه دوستان...
اسم من سعيد و هدفم از ايجاد اين وبلاگ ، نشر اطلاعات مختلف مي باشد.
اميدوارم با نظراتتون ، راه گشاي اينجانب در هر چه بهتر شدن اين وبلاگ باشيد.
امکانات وب