جملات تأمل برانگیز :

امام علی (علیه السلام) :

بزرگترین عیب برای دنیا ، همین بس كه بی وفاست.

 

دکتر شريعتي :

ترجيح مي دهم با کفش هايم در خيابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اينکه در مسجد بنشينم و به کفش هايم فکر کنم.


کوروش کبیر :

من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد ، زیرا شادمانی او شادمانی من است.


رابرت لی فراست :

نیمی از مردم جهان، افرادی هستند که چیزهایی برای گفتن دارند ولی قادر به بیان آن نیستن ونیم دیگرافرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند ،اما همیشه در حال حرف زدن هستند.


گاندی :

درد من مرگــــ مردمی استـــــ که گدایی را قناعتـــ ، بی عرضگی را صبر وبا تبسمی بر لبـــــ این حماقتها را حکمتـــــ خدا مینامند.

داستان زیبا :

بهلول و استاد :

روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردهایش می گوید: من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.یک اینکه می گوید خدا دیده نمی شود . پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خوداز جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد...سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالیکه چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او افتادندو او را به نزد خلیفه آوردند.خلیفه گفت : ماجرا چیست؟ استاد گفت : داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد می کند.بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟گفت : نه بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟ پس من مجبور بودم وسزاوار مجازات نیستم.استاد اینها را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت!!!ا