داستان کوتاه از شیخ ابوالحسن خرقانی :

نه از تو ؛ نه از من :


روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد : که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟

شيخ گفت: بار خدايا ! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد : نه از تو؛ نه از من.

«تذكره الاولياء عطار نيشابوری»



منبع :    dastanekootah.in

داستان زیبا :

بهلول و استاد :

روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردهایش می گوید: من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.یک اینکه می گوید خدا دیده نمی شود . پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خوداز جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد...سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالیکه چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او افتادندو او را به نزد خلیفه آوردند.خلیفه گفت : ماجرا چیست؟ استاد گفت : داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد می کند.بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟گفت : نه بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟ پس من مجبور بودم وسزاوار مجازات نیستم.استاد اینها را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت!!!ا

 

داستان زیبا :

: عارف

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست

پرسیدند : کجا میروی ؟

 گفت: میروم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند.

نه به خاطر رفاه در بهشت و ترس از جهنم...

 

داستان حضرت موسى (ع) و حضرت خضر (ع )

داستان حضرت موسى (ع) و حضرت خضر (ع ) در قرآن :

خداى سبحان به موسى وحى كرد كه در سرزمينى بندهاى دارد كه داراى علمى است كه وى آن را ندارد، و اگر به طرف مجمع البحرين برود او را در آنجا خواهد ديد به اين نشانه كه هر جا ماهى زنده - و يا گم - شد همانجا او را خواهد يافت .موسى (عليهالسلام ) تصميم گرفت كه آن عالم را ببيند، و چيزى از علوم او را فرا گيرد، لا جرم به رفيقش اطلاع داده به اتفاق به طرف مجمع البحرين حركت كردند و با خود يك عدد ماهى مرده برداشته به راه افتادند تا بدانجا رسيدند و چون خسته شده بودند بر روى تخته سنگى كه بر لب آب قرار داشت نشستند تا لحظه اى بياسايند و چون فكرشان مشغول بود از ماهى غفلت نموده فراموشش كردند.از سوى ديگر ماهى زنده شد و خود را به آب انداخت - و يا مرده اش به آب افتاد - رفيق موسى با اينكه آن را ديد فراموش كرد كه به موسى خبر دهد، از آنجا برخاسته به راه خود ادامه دادند تا آنكه از مجمع البحرين گذشتند و چون بار ديگر خسته شدند موسى به او گفت غذايمان را بياور كه در اين سفر سخت كوفته شديم .در آنجا رفيق موسى به ياد ماهى و آنچه كه از داستان آن ديده بود افتاد
ادامه نوشته

داستان کوتاه

معجزه :

سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي‌توانست هزينه‌ي جراحي پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت فقط معجزه مي‌تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست. سكه‌ها را روي تخت ريخت و آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگي از در عقب خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سر رفت و سكه‌ها را محكم روي پيشخوان ريخت.

 

داروساز با تعجب پرسيد چي مي‌خواهي عزيزم؟ دخترك توضيح داد كه برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و بابام مي‌گه كه فقط معجزه مي‌تونه او را نجات دهد. من هم مي‌خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اين‌جا معجزه نمي‌فروشيم. چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره و اين همه‌ي پول منه. من از كجا مي‌تونم معجزه بخرم؟ مردي كه در گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد چقدر پول داري؟ دخترك پول‌‌ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب! فكر كنم اين پول براي خريد معجزه كافي باشد. سپس به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي‌خواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر كنم معجزه برادرت پيش من باشه. آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، مي‌خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟ دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار!

نتیجه :

دو راه براي زندگي كردن وجود دارد: يك راه اين كه هيچ چيزي را معجزه ندانيد و ديگري اين كه همه چيز را معجزه بدانيد.

پند عالمانه

بر سر گور كشیشی، در كلیسای وست مینستر نوشته شده است :

كودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است، من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر « روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم »

پند لقمان به پسرش :

پند لقمان به پسرش :

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي :

1) سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
2) در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي!
3) در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!

پسر لقمان گفت : اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:
1) اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي
خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.

2) اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است.

3) اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.

داستانهای آموزنده :

اشتباه فرشتگان :

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود .پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي...خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

ادامه نوشته

داستان کوتاه :

داستان سگ و شیر :

سگی نزد شیر آمد گفت : با من کشتی بگیر.

شیر سر باز زد.

سگ گفت : نزد تمام سگان خواهم گفت شیر از مقابله با من می هراسد!

شیر گفت : سرزنش سگان را خوشتر دارم ، از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با سگی کشتی گرفته ام.

آسان بودن انگلیسی :

هی بگین انگلیسی آسونه ...

اگه راست میگین متن زیر رو ترجمه کنید :
.
.
.
سه جادوگر به سه ساعت سواچ نگاه میکنند

کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه میکند

.
.
.
Three witches watch three Swatch watches

Which witch watch which Swatch watc
h

داستان کوتاه و زیبا از امیرکبیر :

داستان کوتاه و زیبا از امیرکبیر :


آیت الله اراکی فرمود:

شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت .

پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت خیر.

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟

گفت: نه

با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟

جواب داد: هدیه مولایم حسین است!

گفتم : چطور؟

با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم می‌رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد.

آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت: به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

 

منبع: کتاب آخرین گفتارها

 

www.foshtum.mihanblog.com    : منبع

 

ماجرای خواندنی امیر کبیر و شاعر متملق :

ماجرای خواندنی امیر کبیر و شاعر متملق :

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی از شاعران بزرگ دربار فتحعلیشاه  و دربار محمدشاه با لقب «حسان‌العجم» و اوایل سلطنت ناصرالدین شاه بود.

او شاید اولین شاعر ایرانی است که به زبان فرانسه تسلط داشت و در ریاضیات، کلام، حکمت و منطق نیز استادی مسلم به شمار می‌رفت

163 سال پیش از این او چکامه بلند و غرّایی در مدح و ثنای امیر کبیر سروده و در وصف امیر، او را جانشین وزیر ظالم قبلی یعنی حاج میرزا آقاسی نامیده بود:
«به جای ظالمی شقی، نشسته عالمی تقی/ که مؤمنان متقی‌ کنند افتخارها.»

ولی برخلاف مخدومان سابق، امیر کبیر که نه خریدار الفاظ پر طمطراق و تهی از معنی بود و نه معتاد به تملّق گویی‌های خادمان، چنان‌ برآشفت که در جا مستمری وی را قطع کرد و گفت: تو که تا دیروز مدح میرزا آقاسی می گفتی و امروز که او نیست ، ظالم شقی اش می خوانی و این بار مدح من می گویی!
او حاجی میرزا آقاسی را پیشتر "قلب‌ گیتی"، "انسان کامل‌" و "خواجه دو جهان‌" خوانده بود!

در پی قطع مقرری شاعر متملق ، اعتضاد السلطنه وساطت کرد تا بلکه امیر کبیر او را ببخشد. امیرکبیر نیز از دیگر تخصص های قاآنی جویا شد و وقتی دانست که او به زبان فرانسه تسلط دارد، برقراری حقوق قاآنی را مشروط به ترجمه کتابی در زمینه فلاحت (کشاورزی) از زبان فرانسه به زبان فارسی کرد.

تاریخ گواهی می دهد قاآنی ، پس از مغضوب و معزول شدن‌ امیر کبیر در اشعارش از او به "خصم خانگی‌"و  «اهرمن خو و بد گوهر» یاد کرد.

راستی امروز آیا نسل "قاآنی" ها ، برافتاده یا آن که به اسم و رسم های جدید ، همچنان راه مرشد دوران قجرشان را ادامه می دهند؟! قضاوت با مردم و البته با تاریخ است کما این که درباره قاآنی هم قضاوت کرده است.

 
منبع  :     www.khabarfarsi.com

داستان غم انگيز سماور ساز امير كبير :

داستان غم انگيز سماور ساز امير كبير :
داستان تلاشهايي كه امير كبير در قوت يافتن اقتصاد اين مملكت كرد و البته پس از آن همه بر باد رفت را بسياري از ما شنيده اند اما حكايت سماور ساز بيچاره داستاني بس شنيدني است كه عينا از منبع تاريخي نقل مي شود:

مرحوم حاجي ابراهيم خان صديق الممالك كاشي، لَلِه ي مرحوم صديق الدوله فرزند اكبرشاهزاده ظل السلطان، - مسعودميرزا- حكايت مي فرمودكه من با جمعي از بزرگان خدام شاهزاده و بسط مال حكومت او مسرتي سرشار داشتيم و به سخنان هزل و مطايبه خود را سرگرم نموده و در بساط انبساط مشغول عيش و نشاط بوديم و اتفاقاً فقيري پير پيدا شده سؤال نمود و عيدي خواست.
 
ادامه نوشته

روزی که امیرکبیر گریست :

روزی که امیرکبیر گریست :

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد.

به گزارش مشرق، در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.

ادامه نوشته