داستان زیبا :
: عارف
…عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست
پرسیدند : کجا میروی ؟
گفت: میروم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند.
نه به خاطر رفاه در بهشت و ترس از جهنم...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:7 توسط سعید
|
به نام خــدایــی که از شدت حضور ناپیداست.