اشعار زیبا :
: دکتر علی شریعتی
خدایا کفر نمیگویم ... پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟ ... مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی ... لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی ... به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته ، تهی دست و زبان بسته ... به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی ... نمیگویی؟
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان ... تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری ... و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی ... و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی ... نمیگویی؟
خداوندا
اگر روزی بشر گردی ... ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت ... از این بودن ، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
به نام خــدایــی که از شدت حضور ناپیداست.